تبليغاتX
رها تر از رها

رها تر از رها

سال نو ،امید دوباره

با لاخره یه روز خودم برات هفت سین می چینم. عشقم عیدت مبارک 

دوباره داره عید میاد. همیشه روزای آخر سال به خصوص روز آخر و دم دمای سال

 تحویل یه حس غریبی دارم. انگار سینم سنگین میشه و نمی تونم راحت نفس

بکشم

انگار تمام پارسال و تمام آرزوهای سال بعد روی قلبم سنگینی میکنه. پر امیدم و

 البته التهاب.

و نمی دونم تو این آخرین لحظه ها باید دقیق چی بخوام از خدا

 

اما امسال تو رو می خوام. آسمونم از نبودنت خستم. از دوریت کلافم و از آرزوی

خواستنت پرشدم دیگه و به لبریزی رسیدم.

امسال می خوام به توصیه یکی از دوستان برای خدا یه نامه بنویسم و ازش تو رو تمنا

 کنم

می خوام از خدا بخوام به رسم بزرگتری و کوچکتری به من عیدی بده و من تو رو می

 خوام

و سالهای بعدم باز تو رو می خوام کخ کنارم نگهت داره

آسمونم کاش می تونستم مثل آسمون بالاسرم هر لحظه ببینمت گرچه تو دایم

جلوی چشامی

اما به دوری همین آسمون . کاش میشد روزای آخر سال مثل این مردم که درگیر خرید

 و... مدام توی خیابونای شهرن من و تو هم هر شب بیرون می اومدیم و به یه بهانه

 ساعت ها راه می رفتیم و بعد به سلیقه هم خرید می کردیم و کلی  ذوق می

کردیم

کاش میشد که امسال دیگه بعد از ۲ سال به آرزوم مون می رسیدیم و کنار سفره

هفت سین خودمون منتظر عید مینشستیم

کاش اولین نفری که من رو تو آغوش میکشید و عید رو بهم تبریک میگفت تو بودی

و بعد کنار همون سفره اولین عیدی رو از تو می گرفتم و با تمام وجودم بازش می

 کردم تا ببینم هدیه ی عشقم رو/

و بعد نوبت تو بود که کادوت رو البته به زور  از من بگیری.

اما امسالم تو لحظه سال تحویل کنارم نیستی

گرچه می دونم هیچ دو قلبی تو اون لحظه  اندازهی قلب ما به هم نزدیک نیست

مگر قلب باقی عاشق ها

آسمونم سال نو رو بهت تبریک میگم با بغضی که توی گلوم و اشکی که تو چشام

حلقه بسته

سال بعد ان شا الله پیشتم و تو آغوشت منتظر نو شدن سال

خدایا به حق بزرگیت همه رو به آرزوشون برسون من و آسمونم  رو هم به هم

برسون آمین

 

عید تو هم دوست خوب مبارک

برامون دعا کن

ان شا الله تو هم به آرزوت برسی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 11:32  توسط رها  | 

دزوغ

 

گاهی یه دروغ کو چولو چه جوری داغونت می کنه. اینقدر درگیرش میشی که هزار بار به غلط کردن می افتی.

می دونستم که شوهر اکرم سر من کلاه نمی ذاره اما می دونستم هم که خیلی خونسرده و شاید تا ته هفته هم پول نریزه به حسابم واسه همین الکی گفتم که چک رو خوابوندم به حسابش تا پول رو زودتر بریزه

من چه می دونستم می تونه بره بانک و بپرسه

اونم صبح پر سیده بود گفته بودن چکی به حسابت نیست

با این حال پول رو برام ریخته بود

وای چه حالی شدم وقتی اکرم زنگ زد و این رو گفت

گفتم من رسید دارم الکی

الان می رم بانک پرس و جو می کنم

 تو بانک نوبتم ۵۶۳ بود

نمی دونم چه طور این زمان بهم گذشت اما با لاخره رئیس بانک دست به کار شد

وقتی دید داره وقت اداری تموم میشه خودشم کار بعضی رو به عهده گرفت و منم بدو بدو رفتم پیشش

اما چکم رو قبول نکردن چون واسه اردیبهشت بود

وای یه ربع به تعطیلی بود و تازه گفتن برو شعبه مرکزی

می خواستم گریه کنم

بدو بدو رفتم تعطیل شده بود با هزار التماس دربون راهم داد تو

اما بازم همون جواب رو شنیدم

دائم با اکرم در تماس بودم و جوابای چرت می دادم

با لاخره از بانک اومدم بیرون  و به اکرم گفتم پول به

 موقع تو حسابه. اکرم گفت باشه فقط رسید رو برا شوهرم فکس کن

وای مردم

انگار یه سطل آب سرد ریختن روم

محکم و مطمئن گفتم باشه باشه

تو راه می خواستم گریه کنم. دائم به خودم فحش می دادم که یه دروغ الکی چه جوری...

وقتی رسیدم به ساختمون دیدم اصلا نمی تونم برم خوابگاه. دلم یه جای خلوت می خواست تا مغزم که داشت می جوشید آروم بگیره.

اومدم آموزشگاه

اولین جمله ای که گفتم ای ن بود خانم قیاسی نمی دونید تو چه دردسری افتادم

خانم قیاصی دقیق به حرفام گوش داد و چند تا سوال و چند تا راه حل که هیچ کدوم عملی نبود

چون من خیلی بیشتر از اینا خراب کرده بودم

اما آخرش خانم قیاسی لطفی به من کردن که...

گفتن پول رو برگردون من بهت می دم و سی ام به من بده

نمی دونستم عملیه یا نه تعارف یا جدی اما راهی جز این نبود

خلاصه به اکرم زنگ زدم وگفتم می رم بانک چک رو پس می گیرم و فردا برات می فرستم پولت رو

..............................................................................

خلاصه الان یه جورایی حالم بهتره

نمی دونم شاید خانم قیاسی با باقی شما لی ها فرق داشته باشه. البته نمی دونم .فقط این رو می دونم که

حرف خانم قیاسی محبت بزرگی بود.

 

                خدایا مرسی مثل همیشه

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 15:51  توسط رها  | 

خدایا تو چقد ماهی

الهی قربونت برم خدا

الهی فدات بشم خدا

که از دنیا مهربون تری

که به هر چیزی قادری

فدات بشم خدا.

 

همین دیشب بود که دوباره زیر لب گفتم خدایا نجاتم بده

همین امروز همین چند ساعت پیش بود بود که دو باره

 کوله بار نذر و نیاز هام رو مرور کردم و گفتم خدایا قول

می دم ... قول می دم ... کمکم کن

شاید دعاهای مامان بود حتما لطف آقا امام حسین بود

فدات بشم آقا. چقدر مهربونید شما که گره از کارم باز

کردید.که از خدا برام خواستید.

 

 

وقتی رو برد رو نگاه کردم اول باورم نشد بعد گیج شدم و

 بعد پریدم بغل سپیده

وای اندازهی خبر قبولی تو دانشگاه برام خوش بود این

خبر

 

این که به لطف خدا درسم به موقع تموم میشه

گرچه هنوزم می ترسم چون تکلیف ۲ تا درس کامل

مشخص نیست اما دیگه احتمالش به لطف خدا خیلی

زیاده که ان شاء الله درسم به موقع تموم شه

وای هنوزم باورم نمیشه که به بچه های ترم یک

 دیفرانسیل رو ارایه دادن.حالا منم می تونم با اونا این

درس رو بگیرم و ترم بعد باز اگه ان شاء الله بشه با

همونا ریاضی مهندسی و بانک اطلاعاتی رو بگیرم. یعنی

 میشه درس من به موقع تموم شه

۳ روز روزه نذر کردم. ۱۰۰ رکعت نماز. ۱۰۰ زیارت

 عاشورا.

خدایا به حق مهربونیت هم چنان هوام رو داشته باش

خدایا دوست دارم چون بهترینی

چون ارحم الراحمینی

دوسم داشته باش گرچه خوب نیستم

از همه ی عزیزام که واسم دعا کردن یه دنیا ممنونم

آخیش. فعلا

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 15:36  توسط رها  | 

خسته تر از خسته

 

با خانم خسروی که حرف می زدم دلم می خواست برم تو آغوشش و گریه کنم

با استاد که حرف می زدم نمی دونستم باید چی بگم فقط دلم می خواست بگم استاد تو رو خدا

یه کاری برام .....

وقتی رسیدم به کافی نت ناخوداگاه حس کردم باید بیام تو و بنویسم .آخه خیلی خستم تنهام

هوای گرم اینجا یخ زدگی تنم رو کم کم از بین می بره اما هنوزم تنهام

کاش می شد تا شب اینجا بشینم و درد دل کنم.

تو این وضع اقتصادی امروز ..... گاهی می ترسم می ترسم بابا زیر فشار کارای من سکته کنه

خدایا خدایا خدایا به دادم برس

با این بدبختی و تنهایی تو این غربت ....... وای خدایا کمکم کن

یه کاری کن یه روز بیشتر از ۴ ترم اینجا نباشم. خدایا یه کاری کن آبروم نره. یه کاری کن باز بابا رو نا امید نکنم

خدایا دارم بابارو ذره ذره آب می کنم کمکم کن . به جون خودم جبران می کنم . خدایا.

من تنهام. تنها. تنها. تو تنهام نذار

من حماقت کردم تو درستش کن. تو کمکم کن. فراتر از کمک.

خدایا.............. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 14:24  توسط رها  | 

من بی سانسور

 

سلام

 

  

می خوام اینجا بشه دفتر خاطراتم بی ترس بنویسم

بی هیچ دلهره از نظرات و نگاه های این و اون

بی هیچ دغدغه از آینده

وای کاش بتونم

می خوام رها تر از هر رها بنویسم

دعا کنید بتونم بی سانسور از خودم بنویسم

کاش لا قل اینجا بتونم ۱۰۰٪ خودم باشم

 

 

                           خدایا کمکم کن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 11:33  توسط رها  |